![]() |
![]() |
|
| خانه کوچک دل من |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 0:0 توسط شعر شبونه |
|
|
حضرت محمد (ص) فرمودند : ۱- بنده هر چند ضعیف باشد ، با اخلاق نیک خود در آخرت به درجات بزرگ و منزلت های والا دست می یابد . ۲- از رشوه گرفتن دوری کنید که بی گمان کفر محض است و رشوه گیر بوی بهشت را استشمام نمی کند .
حضرت علی (ع) فرمودند : ۱- بپرهیزید از سخن چینی که آن تخم کینه می افشاند و از خدا و مردم دور می گرداند . ۲- ستمگری ، قدم را می لغزاند ، نعمت ها را سلب می کند و امت ها را به نابودی می کشاند .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 21:31 توسط شعر شبونه |
|
|
دانلود رمان بسیار زیبای خر مگس
نویسنده : لیلیان اتل وینیچ مترجم : خسرو همایون پور حجم تقریبا : دو مگابایت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:12 توسط شعر شبونه |
|
|
السلام علیک یا اباعبدالله
این ایام سوگواری ماه محرم را به تمام مسلمانان ایران و جهان تسلیت می گویم .
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چــه نـوحـه و چــه عــزا و چــه ماتم است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 22:21 توسط شعر شبونه |
|
|
قضیه ماست مالی کردن لز حوادثی است که در عصر بنیانگذار سلسله پهلوی افتاد : " هنگام عروسی محمد رضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیله راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند . در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوار ها را موقتاً سفید نمایند و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلاً دیوار ها را مستمالی کردند . " به طوری که ملاحظه شد قدمت ریشه تاریخی این اصطلاح و مثل سائر از هفتاد سال نمی گذرد ، زیرا عروسی مزبور در سال 1317 شمسی برگزار گردید و مدتها موضوع اصلی شوخی های محافل و مجالس بود و در عصر حاضر نیز در موارد لازم و مقتضی بازار رایجی دارد . آری ، ماستمالی کردن یعنی قضیه را به صورت ظاهر خاتمه دادن ، از آن موقع ورد زبان گردید و در موارد لازم و بالمناسبه مورد استفاده و استناد قرار می گیرد .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 22:0 توسط شعر شبونه |
|
|
امام علی (ع) فرمودند : کسی که موفق به خود شناسی شود به بزرگترین پیروزی دست یافته است .
هر که برای خود کرامت قائل باشد ، خواهش های نفسانیش در نظر او خوار آید .
بزرگوار ، هر گاه وعده دهد ، وفا کند و هرگاه وعید و بیم دهد ، در گذرد .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 22:0 توسط شعر شبونه |
|
|
دو برادر با هم همسایه بودند . یکی از این دو برادر موهای سیاهی داشت و به او می گفتند مو مشکی و برادر دیگر موهایی به رنگ هویج داشت و به او می گفتند مو هویجی . مو هویجی همیشه به مو مشکی حسادت می کرد . روزی از روزها ، مو هویجی در نزدیکی خانه اش یک چراغ جادو پیدا کرد و تا در آن را باز کرد ، غولی از داخل چراغ بیرون آمد و به او گفت : « در خدمتم سرورم ! تو می توانی ی آرزو کنی و من برایت برآورده کنم ، اما هر آرزویی که بکنی به برادرت دو برابرش را می دهم . » مو هویجی فکری کرد و گفت : « یعنی من هر چیزی بخواهم دو برابرش نصیب برادرم می شود . » غول گفت : بله و مدتی به او وقت داد تا آرزویش را بگوید . مو هویجی به پول و طلا فکر کرد و ثروت خواست ، ولی وقتی یادش افتاد که برادرش دو برابر ثروت نصیبش می شود ، پشیمان شد . به غذاهای خوشمزه فکر کرد ، به شیرینی و شکلات های زیاد ، ولی دوباره پشیمان شد . این بار یک خانه بزرگ آرزو کرد و خودش را در آن خانه خوشبخت دید ، ولی یادش افتاد که برادرش دو برابر آن خانه را می گیرد و باز پشیمان شد . نشست و فکر کرد . حسادت نمی گذاشت به چیزهای خوب فکر کند . این بار رفت سراغ چیزهای بد . اول آرزو کرد که یک دست و یک پایش را ازش بگیرد که برادرش دو دست و دو پایش را از دست بدهد ، ولی دید که هیچ کاری بدون دست و پا نمی تواند انجام دهد . آرزو کرد نصف خانه اش خراب شود که برادرش تمام خانه اش خراب شود ولی دوباره پشیمان شد ، چون دیگر جایی برای زندگی کردن نداشت . بالاخره فکری به خاطرش رسید . از غول خواست یک چشمش را کور کند تا برادرش دو چشمش کور شود . غول از خواسته او تعجب کرد و پرسید : « مطمئنی ؟ دیگر نمی توانی آرزویت را عوض کنی . » مو هویجی گفت : « بله ، حداقل دلم خنک می شود . » غول سرش را با تاسف تکان داد و آرزویش را بر آورده کرد ، ولی چشم خودش کور شد و برادرش سالم ماند ، چون همان روز برادرش خانه اش را عوض کرده بود و کسی دیگر در خانه او بود .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 17:56 توسط شعر شبونه |
|
|
نَ خُدْ ميري ، نَ مَرْگِ يارْ بيني سَرِ دِشْمِنْ بِ پايِ دارْ بيني تَنِ دِشْمِنْ بِ خَنْجَلْ پارَ پارَ سَرِ خُدْ را كِنارِ يارْ بيني
نه خود بميري نه مرگ يار بيني سر دشمن به پاي دار بيني تن دشمن به خنجر پاره پاره سر خود را كنار يار بيني ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اَگَرْ يارِ مُني با كَسْ مَگُو يارْ اَگَرْ گُويي زَبُونِتَ زَنَ مارْ
اگر يار مني با كس مگو يار اگر گويي زبانت را بزند مار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 12:11 توسط شعر شبونه |
|
|
حضرت محمد (ص) فرمودند : در حقیقت ، مردم را شتابزدگی به هلاکت افکنده است . اگر مردم آرام و از شتابزدگی به دور بودند ، هیچ کس هلاک نمی شد . خوی نیکو ، نصف دین است . بازیگوشی ( و شیطنت ) بچه در دوران کودکی ، نشانگر فزونی عقل او در بزرگسالی است . اگر قیامت فرا رسد و در دست شما نهالی باشد ، چنانچه بتواند بر نخیزد تا آن نهال را بکارد این کار را بکند .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آذر 1388ساعت 11:45 توسط شعر شبونه |
|
|
بييُو بادِ شَمالِ سُبْحِ دِلْگيرْ خَبَرْ اَمُ بِبَرْ سي مادَرِ پيرْ بِگُو فَرزند سَلُومِتْ مي رَسُونَ حَلالُمْ كُنْ كِ شَبها دُوييُم شيرْ ( مادر در پاسخ مي گويد : ) حَلالِتْ نَمْ كُنُمْ اُوسُونْ كِ ميرُمْ سَرِ پُوْلِ سَراتْ دامَنْتَ گيرُمْ بيا باد شمال صبح دلگير خبر از من ببر به سوي مادر پير بگو فرزند سلامت مي رساند حلالم كن كه شبها دادييم شير مادر در پاسخ مي گويد : حلالت نمي كنم آن هنگام كه مي ميرم سر پل صراط دامنت را مي گيرم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دَر بُونِ بُلَندِي كِ سَرِشْ پِيدا نِي اِي لُولَيِ بِيْ وَفا دِلِتْ با ما نِي تيرِتْ زَدييَ بِ اُ سْتُخُنْگِ جِگَرُمْ خينِشْ رَفْتَ جِراحَتُمْ پِيدا نِيْ
در بان بلندي ( از بلندي ) سرش پيدا نيست اي فرزند بي وفا دلت با ما نيست تيرت را زده اي به استخوان جگرم خونش رفته ، جراحتم پيدا نيست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 11:54 توسط شعر شبونه |
|
|
دانه برف به زمین رسید و در زیر زمین خانه ای نزدیک همان جا پنهان شد . آنجا سوراخی گود و تاریک بود ، با ناراحتی گفت : « در همین جا منتظر زمستان می مانم . دیگر نمی خوام بیش از این باعث اذیت و آزار شوم . داخل سوراخ ، تاریک بود و بوی نم و کَپَک می داد . یک شب ، شب پره و شبی دیگر عنکبوت ، دائم از این طرف به آن طرف می خزیدند ، ولی نفسِ سرد دانه برف باعث می شد آنها هم سریعتر از آنجا عبور کنند . بعد از مدتی دانه برف مریض و از زندگی در آنجا نیز خسته شد ! پس تصمیم گرفت سری به بیرون بزند . تابستان بود و هوا بسیار گرم . بستنی فروشی در آن نزدیکی با گاری اش ایستاده بود و بلند فریاد می زد « بستنی یخی و خوشمزه با خامه وشکلات ! » وقتی بستنی فروش سرگرم کار دیگری بود در عرض چند لحظه دانه برف لیز خورد و به داخل گاریِ بستنی فروش خزید . داخل گاری تکه های بزرگ یخ بود . دانه برف از دیدن دوستانش خوشحال شد . فریاد زد : « خواهر ها ! چه قدر از دیدنتان خوشحالم ! شما هم مثل من آب نشده اید ؟ شما هم هیچ وقت آب نمی شوید ؟ چه خوب شد ، پس من دیگر تنها نیستم ! » و بعد به تکه یخ محکم چسبید ، درست مثل اینکه خواهرهایش را دیده است . ولی چه بلایی بر سر یخ آمده بود ! بوی مخصوصی می داد و هر لحظه کوچک و کوچکتر می شد ، بدون این که آب شود . دانه برف خیره خیره نگاه کرد . بالاخره متوجه شد که این یخ های عجیب و غریب از نوعی گاز درست شده اند و مثل او نیستند . در حالتی که نا امید شده بود از گاری بستنی فروش با سرعت بیرون پرید . خورشید گرم با درخشندگی بسیار می درخشید . ماشین های غبار گرفته با سرعت از خیابان ها عبور می کردند . گنجشک ها از شدت گرما شل شده بودند و دور گودال آبی جمع شده بودند و آب می نوشیدند . مردم با زنبیل های خرید در خیابان های دراز به سرعت حرکت می کردند تا سریعتر به مقصد برسند . فقط دانه برف بود که کاری و عجله ای نداشت . او حتی در آن خیابان پر از آفتاب و پر از جمعیت هم بیشتر از آن زیر زمین احساس تنهایی می کرد . حالا تازه فهمیده بود که چرا خواهران سفیدش زود اب می شدند . آنها هرگز معنی تنهایی را نفهمیده بودند و هیچ کس را هم ناراحت نکرده بودند . او باید اینجا باشد ؛ در این آفتاب سوزان ، بدون خانه و مکانی . دانه برف آه سوزناکی کشید و به تیر چراغ برق داخل خیابان تکیه داد . چه بلایی بر سرش آمده بود ؟ به آسمان نگاه کرد و فکر خوبی به سرش زد . بالای تیر رفت و بازوان ظریفش را به آسمان بلند کرد . فریاد زد : « ابرِ مادر ! ابرِ مادرِ عزیز ! من متوجه اشتباه خودم شدم ! من می خواهم آب شوم ! ناپدید شوم ! لطفاً به حرف هایم گوش بده . من از تنهایی خسته شده ام ! » ولی ابرهای کوچکی که در آسمان بودند ، چیزی درباره دانه برف نمی دانستند . دانه برف که با بی اهمیتی آنها روبرو شد ، از آن بالا پایین آمد و با ناراحتی مشغول قدم زدن شد . همین طور که با خود فکر می کرد ، به باغ بزرگی رسید و روی زمین ، کنار گل مرواریدی که از شدت گرما سست و پژمرده شده بود نشست . دانه برف به ساقه گل مروارید چسبید . بغضش ترکید و زد زیر گریه . اشکها از چشمانش سرازیر شدند و ناگهان احساس کرد که در حال آب شدن است . او به شکل یک قطره بزرگ و شفاف آب در آمد در همان موقع فهمید چرا ابرِ مادر به او اخطار کرده بود که نباید گریه کند . - متشکرم ! تو مرا نجات دادی ، چون داشتم از تشنگی می مردم . این صدای گُلِ مرواید بود که داشت از دانه برف تشکر می کرد .
پایان
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 12:19 توسط شعر شبونه |
|
|
آسمان تعطیل است بادها بیکارند ابرها خشک و خسیس هق هق گریه خود را خوردند من دلم می خواهد دستمالی خیس روی پیشانی تبدار بیابان بکشم دستمالم را اما افسوس نان ماشینی در تصرف دارد ....... ....... ....... آبروی ده ما را بردند ! زنده یاد قیصر امین پور
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:0 توسط شعر شبونه |
|
|
خانه ايميل آرشیو |
| درباره وبلاگ : |
و آنجا که عشق آغاز شد . . .
« سلام ، یک سلام گرم به عاشقان شـعر و ادب ، من دانشجوی رشته گرافیک ، ساکن دزفول و متولد 1368 . . . عـلاقه مـند به ادبیات و شعر های نو . عــلاوه بر این ها موسـیقـی هـای آرام و مـلایم را خیلی دوست دارم و گـوش می دهم . » « و از این که به خانه کوچک دل من سر زدید کمال تشکر را دارم . » ID : meshki.2002 |
| آرشیو شعر شبونه : |
|
بخش دانلود شعر های خودم شعر های دزفولی شعر های دوستان شعر های عاشقانه گنجینه ها دیگر شعر ها دل نوشته ها داستان شعر بزرگان |
|
RSS
|