![]() |
![]() |
|
| خانه کوچک دل من |
|
در ( بخش دانلود ) در آرشیو شعر شبونه فایل های پی دی اف رمان های ایرانی ، خارجی و داستان برای کودکان رو برای دانلود قرار می دم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 0:0 توسط شعر شبونه |
|
|
دانه برف امیدوار بود بتواند بزرگترین کاسه گُل را پیدا کند . با خودش گفت : « گُلِ لاله حتما مرا حتما پیش خود نگه می دارد . » داخلِ گُل گرم و نرم و خیلی راحت بود . دانه برف با خوشحالی روی یکی از گلبرگ های قرمز مخملی دراز کشیده بود . گُلِ لاله در حالی که می لرزید گفت : « ووووی ! چقدر تو سردی ! نگاه کن من چطور می لرزم ! » دانه برف با ناراحتی گفت : « قول می دهم فقط یک چُرت کوچک بزنم و بعد بروم . » گُلِ لاله با اعتراض گفت : « نه ! نه ! » و با عصبانیت کسبرگِ خود را تکان داد . دانه برف ، دیگر چاره ای جز رفتن نداشت . او باید دنبال جای دیگری می گشت . دانه برف روی نوک یکی از علف ها که در همان نزدیکی بود ، دراز کشید . علف در حالی که خودش را به طرف بالا می کشید ، فریاد زد : « این دیگر چیست ؟ در تمام طول روز گرمای خورشید ر ذخیره کردم که الان این طور بلرزم ! من الان پژمرده می شوم ! زود برو ! » دانه برف با ترس و لرز پایین آمد و گشتی در خیابان زد . او واقعا خسته شده بود و دیگر نمی توانست پاهایش را حرکت دهد . همه جا تاریک بود ، خیابان هم تاریک و خالی بود و تنها چراغ ها بودند که با نور آبی رنگشان آنجا را روشن کرده بودند . ناگهان دانه برف صدای گریه بچه ای را شنید . ایستاد و گوش کرد . صدای گریه از طرف یکی از پنجره های کنار خیابان می آمد . دانه برف بالا پرید . از لای شکاف پنجره به داخل نگاه کرد . بعد آهسته از زیر در به داخل اتاق رفت پسر کوچکی روی تختخوابی نشسته بود و گریه می کرد . او مادرش را صدا می کرد ، ولی انگار مادر در خوابِ عمیقی بود و صدای پسرک را نمی شنید . دانه برف برای پسر کوچولو نگران و ناراحت بود . از تختخواب او بالا رفت . در حالی که خمیازه می کشید ، جستی روی پتوی پسرک زد . پسرک ، با دیدن این کارِ عجیبِ دانه برف ، خنده اش گرفت و گریه اش بند آمد . »» »» »» ادامه دارد . . .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 20:47 توسط شعر شبونه |
|
|
حضرت محمد (ص) فرمود : - اگر کسی بتواند حق کسی را بپردازد و تعلل ورزد ، هر روز که بگذرد ، گناه باجگیر برایش نوشته شود .
- بهترین کارها نزد خداوند نماز به وقت است سپس نیکی به پدر و مادر و سپس جهاد در راه خداوند . - سرکشی آفت شجاعت ، تفاخر آفت شرافت ، منت آفت سماحت ، خود پسندی آفت جمال ، دروغ آفت سخن ، فراموشی آفت دانش ، سفاهت آفت بردباری ، اسراف آفت بخشش و هوس آفت دین است .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:25 توسط شعر شبونه |
|
|
سلام امیدوارم که حال همه خوب باشه . امروز واقعا روز خوبی هستش ۸/۸/۱۳۸۸ روز جمعه روز آقا امام زمان (عج) و بهتر از همه روز میلاد امام رضا (ع) هست . این روز کم نظیر رو به همه مسلمانان ایران و جهان تبریک می گم و امیدوارم که روز خوبی داشته باشن. و امروز هوای شهر بارونی و دل های همه صاف ، امروز دل های همه پر کشیده بسوی حرم امام رضا (ع) و دعا می کنن ، من خودم هم خیلی دوست داشتم که امروز مشهد باشم . اما من هم از همین جایی که هستم برای همه دعا می کنم برای سلامتی همه و چیزهایی که دوست دارن بهشون برسن . فعلا تا پست مطلب جدید . . .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:16 توسط شعر شبونه |
|
|
ادامه داستان . . . گاوی داخل چمنزار شد . او تمام زمستان را در آغل کوچک و تنگ خود گذرانده بود . گاو آن قدر از آزادی اش خوشحال بود که مثل یک گوساله کوچک و شیطان دائم جست و خیز و « ماما » می کرد . گاو ، ناگهان متوجه دانه برف شد . در حالی که چشمش از تعجب گِرد شده بود ، فریاد زد : « خدای بزرگ برف ! چرا آب نشده ؟! » دانه برف خنده ای کرد ؛ البته کمی هم ترسیده بود ، چون تا آن وقت حیوانی به آن بزرگی ندیده بود . گاو « ماما » کنان گفت : « خدای من ! برف ! ... هنوز زمستان تمام نشده و اگر زمستان در چمنزار باشد ، ممکن است من سرما بخورم ! » به همین دلیل پا بهفرار گذاشت و با سرعت به طرف آغلش برگشت . دانه برف نگاه تمسخر آمیزی به گاو کرد و قدم زنان از آنجا دور شد . خیلی زود به یک جاده رسید . مدت زیادی طول کشید تا از روی ِ آسفالت جاده عبور کرد . آن طرف جاده چیزی جز چمنزار و جنگلهای انبوه دیده نمی شد . دانه برف رفت و رفت تا به ساختمان بزرگی در بیرون شهر رسید . در همین موقع شهر را نیز از دور دید . او به شهر رسیده بود . در آنجا مردم لباسهای تابستانی خود را پوشیده بودند . بچه ها هم مشغول بستنی خوردن بودند . دانه برف در خیابانها سرگردان بود ، تا این که به پارک رسید . درختان و بوته ها ، برگهای سبز روشن و جوانی داشتند . لاله ها غرق در گل شده بودند . بچه های کوچک در کالسکه هایشان خوابیده بودند . بچه های بزرگتر سه چرخه سواری می کردند . مردم برای کبوتر ها خرده نان می ریختند . دانه برف با تعجب همه اینها را تماشا کرد و با خودش گفت : « چقدر خوب شد که ابر مادر صدای گریه مرا شنید و اجازه داد که آب نشوم ! چقدر حیف بود اگر تمام این چیزهای جالب و زیبا را نمی دیدم ! » ناگهان کبوتری با تعجب به بقیه دوستانش گفت : « بچه ها ، نگاه کنید ! یک دانه برف ! » بقیه کبوتر ها با تعجب گفتند : « بله ! یک دانه برف که آب نشده ! چقدر هم زیباست ! » بچه هایی هم که مشغول بازی بودند ، دانه برف را دیدند و با تعجب کنار آن چمباتمه زدند و گفتند : « شاید پلاستیکی باشد ! یا شیشه ای ؟! » ولی نه ! هیچ یک از اینها نبود . او واقعاً یک دانه برف بود . دانه برف حرف ها را شنید و لبخندی زد . دانه برف خیلی دوست داشت که همه به او توجه کنند و از دیدنش خوشحال بشوند . او در دایره ای که بچه ها درست کرده بودند شروع کرد به لیز خوردن و پاهایش را با شادی بر زمین کوبید ؛ بازو های باریکش را بالا می برد و لیز می خورد . مثل این بود که در هوا پرواز می کند و با باد لیز می خورَد . دانه برف کوچک قصه ما در پارک جست و خیز می کرد و می چرخید و بچه ها ، حتی بزرگتر ها ، هم به دنبالش می رفتند و با خوشحالی می گفتند : « وای ، چقدر زیبا و قشنگ است ! چقدر شگفت انگیز و باور نکردنی است ! معجزه واقعی خداوند است ! » غروب که شد ، جمعیتی که دور دانه برف را گرفته بودند همه رفتند . کبوتر ها زیر سوراخ های پشت بام پنهان شدند . بچه ها برای شام خوردن و خوابیدن به خانه هایشان رفتند و دانه برف ، تک و تنها ماند . او واقعاً خسته شده بود .
این داستان ادامه دارد . . .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:4 توسط شعر شبونه |
|
|
اگر دوست داری خداوند بر عمرت بیفزاید ، پدر و مادرت را خوشحال کن . امام صادق (ع)
کسی که با نادانی دوست باشد پیوسته در عذاب است . امام رضا (ع)
گرفتاری دنیا در این است که نادان از کار خود اطمینان دارد و دانا از خود مطمئن نیست . ( برتراند راسل )
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:9 توسط شعر شبونه |
|
|
دلم قلمرو جغرافیای ویرانی است هوای ناحیه ما همیشه بارانی است دلم میان دو دریای سرخ مانده سیاه همیشه برزخ دل تنگه پریشانی است مهار عقده آتشفشان خاموشم گدازه های دلم دردهای پنهانی است صفات بغض مرا فرصت بروز دهید درون سینه من انفجار زندانی است تو فیض یک اقیانوس آب آرامی سخاوتی ، که دلم خواهشی بیبانی است !
« قیصر امین پور »
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 20:50 توسط شعر شبونه |
|
|
در جلسه امتحان عشق من مانده ام و یک برگه سفید ! یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی . . . درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود ! در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند ! و برگه سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش می کشد ! عشق تو نوشتی نیست با نو . . . در برگه ام ، کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم ! وقت تمام است . برگه ها بالا . . . « فرستنده ناشناس »
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:55 توسط شعر شبونه |
|
|
دانه برف به آرامی از آسمان بر زمین نشست . بهار در راه بود . زمین ، سیاه و مِه آلود بود و این برف ، بی گمان آخرین برف آن سال بود . دانه های برف ، کم ، ولی بزرگ و زیبا بودند ، اما دانه برف قصه ما بزرگترین و زیباترین دانه برف در بین آنها بود . دانه برف در حالی که آهسته به طرف زمین می آمد ، با خود گفت : « وای ! چقدر زمین بزرگ و زیباست ! زندگی با ابر مادر دیگر برایم خسته کننده شده بود . . . ولی آن چیست ؟ در آنجا چه اتفاقی می افتد ؟ » دانه برف متوجه شد که وقتی خواهران سفیدش به زمین می رسند آب می شوند و دیگر اثری از آنان باقی نمی ماند ؛ به نظر می رسد که اصلاْ وجود نداشته اند . فقط نقطه کدر و خیسی برای چند دقیقه آنجا باقی می ماند و بعد از چند دقیقه هم خشک می شود . دانه برف با ترس و ناراحتی گفت : « آیا سرنوشت من هم همین است ؟ من هم از بین می روم ؟ نمی خواهم این طور باشد . می خواهم روی این زمین زیبا زندگی کنم . این اولین بار است که زمین را می بینم . چه سرنوشت بدی ! » دانه برف همین طور که پایین می آمد ، بازوان سفیدش را با ناراحتی فشار می داد و شانه هایش را بالا می انداخت . چه کاری از دستش بر می آمد ؟ از آن بالا ، ابر مادر به گریه و زاری او گوش می داد و قلبش از ناراحتی می گرفت : وقتی که دانه برف به نزدیک زمین رسید ، ابر مادر گفت : « خیلی خوب ، آرزوی تو بر آورده می شود ، تو آب نمی شوی . تو برای همیشه سفید و زیبا باقی می مانی ، ولی خواهش می کنم گریع را بس کن ! » دانه برف در حالی که اشکش را پاک می کرد ، گفت : « قول می دهم که دیگر هرگز یک قطره اشک هم نریزم . » دانه برف به زیبایی و با خیال راحت روی زمین سیاه نشست . وای ، چه جالب و عجیب بود ! او آب نشده بود . سفید و جذاب مثل یک اسکی باز روی پاهای بلند و باریکش ایستاد . خودش را وراَنداز کرد . با خوشحالی خندید و روی زمین لیز خورد . در همان موقع ابر مادر به طرف شرق رفت . دیگر برف نمی آمد و آسمان ، صاف و آبی شده بود . خورشید ، زمین را غرق در نور کرده بود . هیچ اثری از برف های دیگر باقی نمانده بود . جوانه های تازه همه زمین را سبز کرده بودند ، قاصدک های زرد چراغهای طلایی خود را روشن کرده بودند و با وزیدن نسیم ، صدای خِش خِشِ زیبایی می آمد . این صدا از به هم خوردن نوکِ علف های تازه سبز شده ، بود .
این داستان ادامه دارد . . . ============================================================= نویسنده : ویتاتوژیلینسکای مترجم : ناهید آزاد منش
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:15 توسط شعر شبونه |
|
|
نمی دانم چرا ، زندگی بر دهانم چه تلخ است امروز شاید شکسته باشم دل کس شاید هم پژمرده باشد گل من نمی دانم ، نمی دانم چه گویم ، از تلخی روزگار از این باید ها و نباید ها که برایم پیش می آید « شعر شبونه »
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:35 توسط شعر شبونه |
|
|
دانش کهن را بیاموز و دانش نو فراگیر تا شایسته ی آموزگاری باشی . ( کنفوسیس )
هر آموزشگاهی را باز کنید ، در زندانی را بسته اید . ( ویکتورهگو )
با شجاعان عالم و درندگان بیبان روبرو شدم ولی هیچ کدام همنشین بد بر من غالب نشدند . ( بوذر جمهر )
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:0 توسط شعر شبونه |
|
|
بعد از باران می نویسم مشق عشق را حس خوبی ست هنگام نوشتن بعد از هر باران رحمت می رسد بوی بهار بلبل عشق ، بر درخت دل ما می نوازد آهنگ مناجات را صاحب دل می دهد گوش به مناجات بعد از هر باران که می دهیم شکر خدای را « شعر شبونه »
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:0 توسط شعر شبونه |
|
|
خانه ايميل آرشیو |
| درباره وبلاگ : |
و آنجا که عشق آغاز شد . . .
« سلام ، یک سلام گرم به عاشقان شـعر و ادب ، من دانشجوی رشته گرافیک و ساکن دزفول . . . عـلاقه مـند به ادبیات و شعر های نو . عــلاوه بر این ها موسـیقـی هـای آرام و مـلایم را خیلی دوست دارم و گـوش می دهم . » « و از این که به خانه کوچک دل من سر زدید کمال تشکر را دارم . » ID : meshki.2002 پروفایل من : http://sheare-shaboneh.blogfa.com/profile |
| آرشیو شعر شبونه : |
|
بخش دانلود شعر های خودم شعر های دزفولی شعر های دوستان شعر های عاشقانه گنجینه ها دیگر شعر ها دل نوشته ها داستان شعر بزرگان |
|
RSS
|